تبليغاتX
اینجا جهان آرام است...

اینجا جهان آرام است...

So dOnt ScreaM wHen We taKe yOu,The woRld is Quite here

آرزو

سالها و سالها بود
که در ایستگاهِ راه‌آهن
در خواب و خلوتِ ورودی همه‌ی شهرها
کوچه‌ها، جاده‌ها، میدان‌ها
چشم به راه تو از هر مسافری که می‌آمد
سراغ کسی را می‌گرفتم که بوی لیموی شمال و
شب حلالِ دریا می‌داد

 تو هی زلال‌تر از باران،
نازک‌تر از نسیم،
دلِ بی‌قرارِ من، ری‌را!
رو به آن نیمکتِ رنگ و رو رفته
بال بوته‌ی بابونه ... همان کنارِ ایستگاهِ پنج‌شنبه،
اگر می‌آمدی، می‌دانستی
چرا همیشه، رفتن به سوی حریمِ علاقه آسان و
باز آمدن از تصرفِ بوسه دشوار است…

بيا برويم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچين گريه‌ها
سرپناهی خيس از مژه‌های ماه را بلدم
که بی‌راهه‌ی دريا نيست.
ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام
بيا برويم!
آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی‌ست
می‌توانيم بدون تکلم خاطره‌ئی حتی کامل شويم
می‌توانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم

می‌ترسم، مضطربم
و با آن که می‌ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخرِ دنيا هستم
می‌آيم کنار گفتگويی ساده
تمام روياهايت را بيدار می‌کنم
و آهسته زير لب می‌گويم
برايت آب آورده‌ام، تشنه نيستی؟

می‌آيی همسفرم شوی؟
گفتگوی ميان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئيم
توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعريف می‌کنيم
باران هم که بيايد
هی خيس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خنديم،
بعد هم به راهی می‌رويم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پيش نمی‌آيد
کاری به کار ما ندارند ری‌را،
نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.


وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشينيم
ديگر دست کسی هم به ما نخواهد رسيد
می‌نشينيم برای خودمان قصه می‌گوئيم
تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی روياها به لانه برگردند.

 

سید علی صالحی

برای من برای تو...

                                       

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ساعت 7:23 PM توسط گل نسا خانوم جون |


                  

+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390 ساعت 1:29 PM توسط گل نسا خانوم جون |


-

گاهی سکوت و نگاه یه نفر چنان شوری بهت میده که قابل قیاس با هیچ قطعه و نجوایی نیست...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390 ساعت 10:55 PM توسط گل نسا خانوم جون |


ملالی نیست!

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

 

سید علی صالحی

+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390 ساعت 10:7 AM توسط گل نسا خانوم جون |


توهم شیرین

توی سالن دانشکده یه صندلیای بانمک چوبی گذاشتن.از اینایی که تا میشنو روشون خط خطیه

خیلی نوستالژیکو بانمکن.منو مهسا و هانیه وقتی دیدیمشون اومدیمو دوتا توهم شیرین زدیم

۱- توهم منو مهسا:

لب دریا روشون نشستیم.یه چتر رنگی بالای سرمونه و ۲تا کوکتل آناناس تگری که توش یه چتر کوچولو و نی راه راه قرمز هستش تو دستمونه.لباس زیرای رنگی رنگی تنمونه و لوسیون بدن هم زدیمبا عینک آفتابی بزرگه دور سفید.نسیم دریا میزنه و صدای مرغای دریایی...

۲- توهم هانیه:

یه کلبه ی کوچولوی بامزه تو جنگل داره.تو یه روز سرد زمستونی.از اون روزای خوشگل بارونی نشسته  رو این صندلی تو آشپزخونه جلوی پنجرهو کیکی که تازه پخته و روش مربای آلبالو زده رو تیکه میکنه.شیشه ی آشپزخونه بخار گرفته و نور سفیدی ازش میاد تو.یه سبد پر از گوله های کامواییه رنگی هم روی میز هستش...

 

آخیییییییییی... چرا این صندلیا توی راهروی دلگیر دانشکده ان؟!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ساعت 2:52 PM توسط گل نسا خانوم جون |


0.0

 

تا وقتی اسهال نشی نمیفهمی دیفنوکسیلات چقدر باارزشه...!

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390 ساعت 4:7 PM توسط گل نسا خانوم جون |


هذیون

تا صبح نخوابیدیم!!!

قیافه ی هممون با همیشه فرق داره

سعی میکنیم حرف بزنیم ولی دیگه مغزمون یاری نمیکنه

پشیمون نیستم.خوش گذشت

جات خالی...

چجوری بریم سر کلاس؟؟؟!!!

امیر ک روی مبل بیهوش شده

بقیه مثل احمقا دارن درباره ی یکی از درسا زر میزنن!!

وای...

شب بخیر

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390 ساعت 6:12 AM توسط گل نسا خانوم جون |


نسا شوماخر

اینم از امتحان رارندگی  

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390 ساعت 5:40 PM توسط گل نسا خانوم جون |